شکوه...
از سر شب تا کنون می گریم از هجران تو
شب گذشت از نیمه و من مانده ام حیران تو
اشکهایم جاری همچون رود خون بر چهره ام
خون بگرید در فراقت عاشق گریان تو
یادی از ما کی کنی؟ ای دلبر سنگین دلم
چشم گریانم فدای آن لب خندان تو
چشم هایت کی بچرخد لحظه ای بر روی ما؟
تا نمایم هستی ام را نذر آن چشمان تو
بی خبر از حال من بر حال کافر کن دعا
کم کمک در حال مرگ است عاشق بی جان تو
شعر از هاشم
وبلاگ شخصی محمد هاشم مصطفوی