العجل...
یک شب سرد و دلی پر درد و چشمی اشکبار
ظلمت و تاریکی و شمعی خموش و هجر یار
خانه ای پر حسرت و پر از غم و پر از سکوت
دل پر است از عقده ها و نعره ی دیوانه وار
می خزد بر روی دفتر با خطی پر غم قلم
گوییا او هم شده از هجر دلبر داغدار
شهر را غربت گرفته سرخ گشته آسمان
آه بلبل هم بنالد گوییا بر شاخسار
واژه هجران شده کابوس این شب های تلخ
خستگی خسته زهجران بیقراری بیقرار
مرد و زن پیر و جوان شاکی ز رسم این جهان
روزگار حتی نماید شکوه از این روزگار
چهره ها درهم پریشان بی حواس و بی هدف
چشم ها گریان و دل ها زین غم دوری فکار
جاده چشمش در ره است آری گمانم منتظر
مانده تا شاید رسد از راه مردی تکسوار
یک جهان دارد نگاهی سوی راهی تا کسی
آید و خطی کشد بر روی حرف انتظار
کافر و مومن ندارد خسته ایم از ظلم شب
بس کن این هجران سحر را با دو چشمانت بیار
شعر از هاشم
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۹ ساعت 0:18 توسط محمد هاشم مصطفوی
|
وبلاگ شخصی محمد هاشم مصطفوی