يا سيدنا العريان...

 

دور نمي شود دمي ذكر تو از زبان من

دل ز همه بريده ام عشق تو آب و نان من

من چه كنم كه عاقبت كربوبلا بري مرا

از غم دوري حرم روي لب است جان من

مهر تو در سرشت من ،عشق تو سرنوشت من

روضه ي تو بهشت من،راحتي روان من

زندگي ام فداي تو، سر بدهم بپاي تو

سيل شده براي تو ، گريه ي بي امان من

اي تو سفينه ي نجات ، عشق و اميد كائنات

راه تو بهترين صراط ، اختر آسمان من

مكه،مناي من تويي ، قبله نماي من تويي

هر طرفي كه رو كني، قبله دهي نشان من

پاره ي قلب مصطفي ، راس تو روي نيزه ها

سينه ي تو به زير پا ، خاك بر اين دهان من

واي زمين نشستنت...واي خدا  سرت... تنت...

واي چه شد پيرهنت...كشته ي بي نشان من

 

شعر از محمد هاشم مصطفوي

براي امام رضا ، به عشق كربلا...

 

سنگ صبور بي كسي من ، حبيب من

شمش الشموس وادي طوس اي غريب من

اي عشق من زيارت تو جاي خود ولي

كي مي شود زيارت جدت نصيب من

****

يك عمر پاي پنجره ات قفل ها زدم...

با صد اميد بر در اين خانه آمدم

عادت شده فقط ز تو حاجت طلب كنم

اين بار هم به حرمت سقا نكن ردم

****

ساقي رضا شود كه مرا هم رضا كني؟

يك شب براي بي سر و پاها دعا كني؟

از آن نگاه هاي خدايي به من كني

يك كربلا براي دلم دست و پا كني؟

****

من را رضا اگر نكني گريه مي كنم

بر من دعا اگر نكني گريه مي كنم

جان خودت كه خسته شدم ، قسمت مرا

كربوبلا اگر نكني گريه مي كنم

****

يك كربلا بده همه ي هستي ام بگير

يك كربلا بده به من اصلا بگو بمير

يك كربلا بده طلبت بيشتر بكن...

يك كربلا به راه خدا بر من فقير...

****

آقا براي كربوبلا زار مي زنم

از فرط هجر كربوبلا جار مي زنم

اين آخرين اميد دل خسته ي من است

دست طلب به نام علمدار مي زنم

****

آقا تو را قسم به علمدار كربلا

آقا به احترام سپهدار كربلا

جان عمويتان نكني نا اميدمان

ما را ببر به همره زوار کربلا

شعر از محمد هاشم مصطفوي

پی نوشت: بند آخر با نظر دوست عزیزم جناب صمد علیزاده اصلاح شد.یاعلی

كل يوم عاشورا...

اين خط خطي سراپا ايراد از بنده ي سراپا تقصير...

پيشكشي به محضر همه ي بچه هاي باصفاي هيئتمون...

مخصوصا سينه زنا...

پيراهن سياه ز تن درنياوريد

اين بزم هاي هر شبه را سر نياوريد

ما از عزاي خون خدا در نيامديم

از روضه هاي كربوبلا در نيامديم

ما را گره زدند به نخ هاي پرچمش

دل را سند زدند فقط بهر ماتمش

ما كل سال در غم او گريه ميكنيم

هر شب براي ماتم او گريه ميكنيم

ما جز حسين دور همه خط كشيده ايم

از اين جهان فقط غم او را گزيده ايم

ما وقف روضه هاي شه كربلا شديم

ديوانگان حضرت خون خدا شديم

بعد از چهل شبي كه ز داغش شكسته ايم

مثل شب يكم سر روضه نشسته ايم

اي واي روضه هاي  نفس هاي واپسين

چشمش سياه رفت و ز زين خورد بر زمين

از هر طرف بسوي سرش سنگ مي زدند

با حرص و كين به موي سرش چنگ مي زدند

با تير و نيزه بر سر ارباب مي زدند

با پاي خود به پيكر ارباب مي زدند

از قتلگاه ناله ي جانكاه ميرسيد

وقتي كه شمر با غضب ازراه ميرسيد

با اينكه ناله ي "پسرم واي" مي شنديد

اما حيا نكرده و شمشير مي كشيد

بر روي سينه ي شه عالم نشسته بود

آن بي حيا كه حرمت شه را شكسته بود

خنجر كشيد و بند دل كبريا بريد

خنجر كشيد و راس حسين از قفا بريد...

شعر از محمد هاشم مصطفوي

زينب رسيد به كربلا...

 

باور نكن تنهايي ات را

هرگز جدا از تو نبودم

همچون تو من هم سنگ خوردم

بر نيزه اما با تو بودم

****

ديدم چگونه مي دويدي

دنبال طفلان در بيابان

ديدم كه پاهايت چگونه

زخمي شد از خار مغيلان

****

با درد تو همدرد بودم

همراه تو منزل به منزل

من بر سر ني بودم و تو

گه بر زمين گه روي محمل...

****

ديدم ميان كوچه ي تنگ

از هر طرف صد سنگ آمد

ديدم كه آن نامرد شامي

سيلي به روي دخترم زد

****

من هم در آن هنگامه بودم

اي خواهرم تنها نبودي

ديدم چه نامردانه مي زد

بر صورتت سنگ آن يهودي

****

حالا بيا و بر مزارم

بنشين دمي آرام و تنها

حتما كنارت مادرم هست

باور نكن تنهايي ات را...

شعر از محمد هاشم مصطفوي

باز نشد...

 

اربعين آمد و من ، كرب وبلا ، باز نشد

من و يك بوسه ز درگاه شما باز نشد

همه از كرب و بلا خاطره دارند ولي

من و يك تجربه زين خاطره ها باز نشد

حسرت كرب و بلا در دل ما عقده شده

اشكمان سيل شد و عقده ي ما باز نشد

گره عشق من و كرب و بلا كور شده

اربعين باز شد و اين گره ها باز نشد

چه كنم تا تو مرا كرب و بلايت ببري

مُردم از بس كه شنيدم بخدا "باز نشد"

ترسم اين است كه اين قصه به پايان نرسد

از من اصرار وّ از سوي شما "باز نشد"

تا به كي صبر كنم پاي قرار آن شب

بعد يك سال و چهل روز، بيا باز نشد

 

شعر از محمد هاشم مصطفوي