كل يوم عاشورا...
اين خط خطي سراپا ايراد از بنده ي سراپا تقصير...
پيشكشي به محضر همه ي بچه هاي باصفاي هيئتمون...
مخصوصا سينه زنا...
پيراهن سياه ز تن درنياوريد
اين بزم هاي هر شبه را سر نياوريد
ما از عزاي خون خدا در نيامديم
از روضه هاي كربوبلا در نيامديم
ما را گره زدند به نخ هاي پرچمش
دل را سند زدند فقط بهر ماتمش
ما كل سال در غم او گريه ميكنيم
هر شب براي ماتم او گريه ميكنيم
ما جز حسين دور همه خط كشيده ايم
از اين جهان فقط غم او را گزيده ايم
ما وقف روضه هاي شه كربلا شديم
ديوانگان حضرت خون خدا شديم
بعد از چهل شبي كه ز داغش شكسته ايم
مثل شب يكم سر روضه نشسته ايم
اي واي روضه هاي نفس هاي واپسين
چشمش سياه رفت و ز زين خورد بر زمين
از هر طرف بسوي سرش سنگ مي زدند
با حرص و كين به موي سرش چنگ مي زدند
با تير و نيزه بر سر ارباب مي زدند
با پاي خود به پيكر ارباب مي زدند
از قتلگاه ناله ي جانكاه ميرسيد
وقتي كه شمر با غضب ازراه ميرسيد
با اينكه ناله ي "پسرم واي" مي شنديد
اما حيا نكرده و شمشير مي كشيد
بر روي سينه ي شه عالم نشسته بود
آن بي حيا كه حرمت شه را شكسته بود
خنجر كشيد و بند دل كبريا بريد
خنجر كشيد و راس حسين از قفا بريد...
شعر از محمد هاشم مصطفوي
وبلاگ شخصی محمد هاشم مصطفوی