آقا جان...
ای بشکند سری که نشد خم برای تو
عمرش تباه هر که نميرد به پای تو
وقتی خدا برای غمت گریه می کند
کور باد چشم من چو نگرید برای تو
خشم تو شد جهنم و لبخند تو بهشت
خشم و رضای حق شده خشم و رضای تو
گشته عزیز،هرکه به درگاهت آمده
بالا نرفت آنکه نیافتد به پای تو
هر کس در این جهان به مقامی رسید و لیک
چیزی نشد کسی که نشد خاک پای تو
شاهی دگر به غیر تو بر جمع شیعیان
هرگز نبود و نیست،نیاید به جای تو
توحید قلعه و دژ مستحکم خداست
در آن نشد هر آنکه نشد در ولای تو
هر دل که خلق شد ز ازل مبتلای توست
دل نیست ان دلی که نشد مبتلای تو
خون خدایی و خود او خون بهای تو
کافر کند مسلمان چای عزای تو...
شعر از محمد هاشم مصطفوی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۱ ساعت 18:1 توسط محمد هاشم مصطفوی
|
وبلاگ شخصی محمد هاشم مصطفوی