ما كه خندان مي رويم...
مي روم بر درگه شاه كرم زاري كنم
مي روم بهر دل ديوانه ام كاري كنم
مي روم تا خادمان درگهش را با مژه
وقت جارو كردن صحن حرم ياري كنم
دوست دارم از شراب ناب او لب تر كنم
روز ها بد مستي و شب مدح دلداري كنم
آن قدَر اشك از دو چشم خويش مي سازم روان
تا كه آخر از رخ او پرده برداري كنم
هم چو پروانه بگردم دور شمع روي او
گر بگويد جان فدا كن بي درنگ آري كنم
چون گدايان مي روم بي چيز و بي كس بر درش
گوشه ی چشمي گر اندازد جهانداري كنم
گشته ام از عشق چشمان سياهش كافر و
در سرم نبود دوباره عزم دينداري كنم
شعر از محمد هاشم مصطفوي
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۱۳ ساعت 5:24 توسط محمد هاشم مصطفوی
|
وبلاگ شخصی محمد هاشم مصطفوی