سالگرد!!!

سلام

امروز سالگرد يه اتفاق شيرينه...

سال پيش همچين روزي بود كه رفيقمون كه به كما رفته بود شفاشو از آقام گرفت...

اين چند خط پر از ايراد رو اون موقع واس شفاي رفيقم نوشته بودم...

ناز شصت آقام يه صلوات اباالفضلي...لطفا!

باز دو دست تو گره باز کرد

 دست تو نه،اسم تو اعجاز کرد

هر چه که مدح است سزاوار توست

این همه اعجاز فقط کار توست

خسته و نومید نراندی کسی

زنده نمودی تن بی جان بسی

هر که گرفتار،تویی یار او

باب الحوائج شده ای از چه رو...

حاجت هر شیعه به دستان توست

بسته به یک گردش چشمان توست

ای پسر حیدر و ام البنین

من چه سرایم که شود به از این:

"هانسی گروهین بیله مولاسی وار"

"شیعه لرین حضرت عباسی وار"

شعر از محمد هاشم مصطفوي

يا صاحب صبر...

از دوستان خواهش دارم

فقط در حال و هواي عاشورايي به ادامه مطلب بروند...

در غير اينصورت مديون خواهيد بود...

دل مست جرعه جرعه ي جام حسين شده

مرغ دلم هوايي بام حسين شده

كار دلم به هق هق و افغان رسيده است

امشب دلم دوباره حرم پر كشيده است

 

ادامه نوشته

يا زهرا سلام الله عليها...

 

ما هرچه از شما بنويسيم ابتر است

شان شما رفيع و مقام تو كوثر است

وصف تو در سخن بخدا غير ممكن است

خاك رهت ز جنت و فردوس هم سر است

اجداد من همه ز غلامان اين در اند

اين آبروي ما ز غلامي اين در است

من نوكر تو گر نشوم بي لياقتي است

وقتي كه مادر و پدرم نيز نوكر است

شد روضه خوان فاطميه حضرت رسول(ص)

گریه کن مصیبت تو شخص حیدر(ع) است

 

مادر نگو که این پسرت عاشق تو نیست

مادر ببخش گر غزلم لایق تو نیست

 

عمری برای حضرت تان گریه میکنم

چون ابر در مصیبت تان گریه میکنم

با دیدن گلی که شکسته است ساقه اش

یاد شما و محنت تان گریه میکنم

پهلو که بشکند همه چیز دردآور است

از لحن سخت صحبت تان گریه میکنم

یک مادر و تمامی شهر است قاتلش

مادر بیاد غربت تان گریه میکنم

تنها ، شبانه ، بار سفر بستي از زمين

عمري براي هجرت تان گريه ميكنم

 

كردي سفارش پسرت را به خواهرش؟؟؟

گفتي كه نصف شب ببرد آب بر سرش؟؟؟

 

مادر برو قرار من و تو، به كربلا

وقتي كه مانده عرش خداوند زير پا

وقتي كه شمر ميرسد از راه با غضب

وقتي كه روي سينه نشسته است بي حيا

وقتي كه من براي نجات برادرم

درگير مي شوم ... من تنها و اشقیا

مادر قرار بعدی ما شام یازده...

معجر بیار باخودت آن شب برای ما

امروز شعله از در خانه بلند شد

آن روز شعله میکشد از کینه خیمه ها

 

آری هر آنچه شد بخدا در سقیفه شد

حتی حسین(ع) کشته ی آن دو خلیفه شد

شعر از محمدهاشم مصطفوی

داريم با حسين حسين پير مي شويم...

سلام...

سال ۹۱ با همه خوشي ها و ناخوشي ها به ته خط رسيد...

ايشالا سال ۹۲ سال ظهور صاحب باشه...و البته ايشالا ما هم تو ركاب صاحب باشيم...

از دوستان خوبم خواهش دارم اين آخر سالي نفري يه خط واسم يادگاري بنويسن...

لازم به ذكره جمله ها نبايد حتما عرفاني(!!!!!!!!!) باشه...!!!

یادگاری فراموش نشه!!

دعا کنید برای فرج...یاعلی

 

الهي عظم البلا...

 

تحويل نمي گيرم سالي را كه بدون تو تحويل مي شود...

برگرد و شام ظلمتمان غرق نور کن

دل های پر زماتم مان پر سرور کن

هر جمعه با نیامدنت خرد میشویم

برگرد و باز چهره ی ما پر غرور کن

تنها زتو قصیده ی هجران شنیده ایم

یک بار شعر آمدنت را مرور کن

ای آخرین مسافر دنیا بیا شبی

از کوچه ی غریب دل ما عبور کن

"دل مرده ام قبول ولی ای مسیح من"

"یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن"

ای آخرین امید مکن نا امیدمان...

مولا به جان حضرت زهرا"س"ظهور کن

شعر از محمد هاشم مصطفوي

* بيت پنجم مال بنده نيست.شاعرش رو هم نميشناسم. با اجازه شاعرش استفاده كردم!!!

سر سال است مرد مسكينم...

السلام عليك يا عشق عليه السلام

آقا جان...

سر سال است بيا كيسه ي مارا پر كن

كاسه ي چشم من از روضه ي زهرا پر کن

جاي خالي مرا در حرمت اي مولا

به دو دستان يداللهي سقا پر كن

سر سال است وَ من لنگ يك امضا هستم

پاي اين برگه ي مارا به يك امضا پر كن

روزي اشك مرا مثل محرم بنويس

در دو چشم ام ز كرم آب دو دريا پر كن

دل من وقف عزاي تو و اولاد شماست

در دلم از غم خود قدر دو دنيا پر كن

 

من عزادار تو ام عيد ندارم بخدا...

سال نو...روضه ي نو...شكرگزارم به خدا...

شعر از محمد هاشم مصطفوي

يا عشق...

 

عمري است كه با عشق تو در قيد حياتم

عمري است كه از دست تو خواهان براتم

عمري است كه هم چون گل ياسي به در و دشت

تو جلوه گري، من همه محو وجناتم

عمري است كه من محو تماشاي تو هستم

عمري است كه از ناز تو در شور و نشاطم

عمري است كه من وصف صفات تو نويسم

اندر خم يك كوچه ي آن شهر صفاتم

عمري است كه در ميكده و مسجد و منبر

دنبال تو هستم همه جا شاخه نباتم

عمري است كه مانده به ره ميكده هايم

من هم چو فقيري كه تلف شد به صراطم

عمري است كه در كوي شما عبد و غلامم

چون خار و خسي در ره رود بركاتم

گفتم من اگر كافرم از من تو نرنجي

من برگم و بازيچه ي باد كلماتم...

شعر از محمد هاشم مصطفوي

  

العجل...

یک شب سرد و دلی پر درد و چشمی اشکبار

ظلمت و تاریکی و شمعی خموش و هجر یار

خانه ای پر حسرت و پر از غم و پر از سکوت

دل پر است از عقده ها و نعره ی دیوانه وار

می خزد بر روی دفتر با خطی پر غم قلم

گوییا او هم شده از هجر دلبر داغدار

شهر را غربت گرفته سرخ گشته آسمان

آه بلبل هم بنالد گوییا بر شاخسار

واژه هجران شده کابوس این شب های تلخ

خستگی خسته زهجران بیقراری بیقرار

مرد و زن پیر و جوان شاکی ز رسم این جهان

روزگار حتی نماید شکوه از این روزگار

چهره ها درهم پریشان بی حواس و بی هدف

چشم ها گریان و دل ها زین غم دوری فکار

جاده چشمش در ره است آری گمانم منتظر

مانده تا شاید رسد از راه مردی تکسوار

یک جهان دارد نگاهی سوی راهی تا کسی

آید و خطی کشد بر روی حرف انتظار

کافر و مومن ندارد خسته ایم از ظلم شب

بس کن این هجران سحر را با دو چشمانت بیار

يا علي گويان بيا تا باز هم نازل شود

لا فتي الا علي لا سيف الا ذولفقار

شعر از محمد هاشم مصطفوی

مِي بده به من...

به ياد شبهاي حرم...

مِي  بده به من...

 

ساقي رضا بيا مي و پيمانه ام بده

همچون كبوتران حرم دانه ام بده

ساقي رضا بيا و اساسم خراب كن

هي مي بده وجود مرا پر شراب كن

ساقي ز مي مضايقه با اين گدا نكن

يك لحظه  ساغر از لب خشكم جدا نكن

ساقي پياله پر كن و در پيكرم بريز

هر چند جام يك قدحي بر سرم بريز

ساقي رضا پياله ي ديگر به من بده

گيرايي اش كم است كوثر به من بده

يك كاسه ي سفارشي از جام هل اتي

از آن سبو كه جمله بنوشند كبريا

دردي كشي بس است لبريز كن سبو

آنقدر مي بده كه بگيرم ز مي وضو

پيمانه نه ، قباله ي ميخانه ام ببخش

عقلم بگير منصب ديوانه ام ببخش

امشب بيا تمام كن لطف خود به من

ميخانه را سند به گداي حرم بزن

آري زياده خواهم و لبريز خواهشم

دست از طلب ز ساحت ساقي نمي كشم

ساقي رضا پياله و پيمانه را بهل

اصلا سبو و ساغر و ميخانه را بهل

ساقي خودت بيا ، مي و ساغر بهانه اند

تنها تويي حقيقت و جز تو فسانه اند

شعر از محمد هاشم مصطفوي

 

نظر نما معصومه...

سلام...

آقاي صمد عليزاده دعوت فرمودن ما رو به خلوت عباسيه...

شهادت بي بي حضرت معصومه "س" رو تسليت گفته بودن...

يهو دلم بد جور تنگ حرم خانم شد...

زد به سرم كه دوباره اين غزل رو كه در حرم بي بي و درست مقابل ضريح نوشتم رو بزارم رو وب...

يا اخت الرضا...

آمده ام عقده ی دل وا کنی

گم شده ام بلکه تو پیدا کنی

خورده گره باز کلاف دعا

لطف کنی این گره را وا کنی

پای شفا نامه یک امضا کم است

آمده ام تا تو یک امضا کنی

مرده به درگاه تو آورده ام

منتظرم کار مسیحا کنی

ای نفست خالق صد ها مسیح

دم بده تا خلق مسیحا کنی

من به امیدی به درت آمدم

دوست ندارم  اگر اما کنی...!

شعر از محمدهاشم مصطفوي