يا الله...
فقط در حال و هواي عاشورايي خوانده شود...
حذف شد...
شعر از محمد هاشم مصطفوي
فقط در حال و هواي عاشورايي خوانده شود...
حذف شد...
شعر از محمد هاشم مصطفوي
از عزيزان خواهش دارم با حال و هواي عاشورايي شعر رو بخونن
در غير اينصورت از دو جهت مديون خواهند بود
هم به صاحب روضه و (جسارتا) هم به بنده...
ياعلي
حذف شد
شعر از محمد هاشم مصطفوي
يا سيدنا المظلوم...
از سر زين به زمين شاه جهان چون افتاد
خيمه و عرش خدا كرد از اين غم فرياد
نه كسي بود به دادش برسد در گودال
نه عدو كرد حيا از ستم و از بيداد
هر كه آمد ز سر كينه به او زخمي زد
تكه تكه همه ي عشق علي رفت به باد
تير و نيزه همه بد بود ولي بدتر از آن
آن لعين بود كه دشنام به آقا مي داد
يك نفر سوي حسين مي رود آيا شمر است؟؟؟؟؟؟
من نگويم چه شد اما...گل زهرا جان داد
شعر از محمد هاشم مصطفوي
شوري عجيب در دل عالم نهاده اي
گويي به كل عالميان باده داده اي
بك عالم است ريزه خور سفره ي شما
سفره به وسعت همه دنيا گشاده اي
هر كس كه خواست از تو گرفت اي خداي جود
افزون ز ميل داده اي و كم نداده اي
اما جسارت است كمي از تو دلخورم
هر چند ما گدا و شما شاهزاده اي
يك سال هم گذشت پس اين كربلا چه شد؟؟
آن شب كه يادت هست خودت قول داده اي...
براي سلامتي همه پيرغلامان آستان سيدالشهدا"ع"
و شادي روح همه حسيني هاي اسير خاك يك صلوات ختم بفرماييد
مرغ غزلخوان تو ام يا حسين
ريزه خور خان تو ام يا حسين
من ز همان كودكي ام عاشقِ
پيرغلامان تو ام يا حسين
شعر از محمد هاشم مصطفوی
ما جمله هوادار تو هستيم آقا
عمري است گرفتار تو هستيم آقا
كافي است كه لب تر بكني ، مي ميريم
ما ميثم تمار تو هستيم آقا
دَر هم بخر از خوب و بد ما بگذر
اي خوب ترين ، يار تو هستيم آقا
احسان بنما و طلبت افزون كن...
بر ما كه بدهكار تو هستيم آقا
اي شاه مران خيل غلامانت را
ما خادم دربار تو هستيم آقا
بگذار كه بر گِرد شما خوش باشيم
تو باغ گلي ، خار تو هستيم آقا
گل گفتم و دل در اظطراب افتاد و...
در سينه ي شعرم التهاب افتاد و...
رنگ از رخ شعر من پريد از اين حرف
در قافيه هايم انقلاب افتاد و...
اي واي خدا خير كند امشب را
در خاطر من طفل رباب افتاد و...
ظهري كه ميان خيمه ها آب نبود
اصغر"ع" ز عطش به پيچ و تاب افتاد و...
چشمان علي"ع" به سينه ي مادر بود
مادر جگرش گشت كباب، افتاد و...
از بس ز عطش به صورتش چنگ زده
مادر چه كند؟؟ فكر طناب افتاد و...
چون حال و هواي حرم اينگونه بديد
سقاي حرم به فكر آب افتاد و...
برخاست ز جا بسوي شط كرد شتاب
تا قطره ي آبي برساند به رباب
يك مشك ز آبِ نهر پر كرد ولي...
اين اول روضه بود و آغاز عذاب
بگذار نگويم كه چه آمد به سرش...
بگذار نگويم كه ز خون گشت خضاب
بگذار نگويم كه سرش از چه شكست
يا از چه شد اهل خيمه ها خانه خراب
بگذار كه آرام بگيرم امشب
بگذار كه من لال بميرم امشب.
شعر از محمد هاشم مصطفوی
عرفه ضجه ز اعماق جگر مي چسبد
گريه ي اهل دل و اهل نظر مي چسبد
گرچه امروز فقط روز حسين است ولي
عرفه روضه ي سقا چقدَر مي چسبد...
ای بشکند سری که نشد خم برای تو
عمرش تباه هر که نميرد به پای تو
وقتی خدا برای غمت گریه می کند
کور باد چشم من چو نگرید برای تو
خشم تو شد جهنم و لبخند تو بهشت
خشم و رضای حق شده خشم و رضای تو
گشته عزیز،هرکه به درگاهت آمده
بالا نرفت آنکه نیافتد به پای تو
هر کس در این جهان به مقامی رسید و لیک
چیزی نشد کسی که نشد خاک پای تو
شاهی دگر به غیر تو بر جمع شیعیان
هرگز نبود و نیست،نیاید به جای تو
توحید قلعه و دژ مستحکم خداست
در آن نشد هر آنکه نشد در ولای تو
هر دل که خلق شد ز ازل مبتلای توست
دل نیست ان دلی که نشد مبتلای تو
خون خدایی و خود او خون بهای تو
کافر کند مسلمان چای عزای تو...
شعر از محمد هاشم مصطفوی
اين بار دوم هست كه اين شعرو روي وبلاگ ميزارم...
دليلش هم اينه كه ، غروب يكي از شبكه ها گوشه هاي كوتاهي از سريال مختارنامه رو نشون داد. من هم كه خيلي مختار رو دوست دارم...زد به سرم دوباره اين شعرو بزارم اينجا...
يادش بخير جمعه شب ها چه صفايي ميكرديم با ديدن مختار...اين شعر مال اون موقع هاست.
این جمعه ها که ختم به مختار می شود !
دل تنگ دیدن رخ دلدار می شود
هر جمعه با نیامدنت یا بن فاطمه"س"
بیچاره دل دوباره عزادار می شود
یک هفته شد که چشم به راهت دلم نشست
از بس گریست چشم دلم تار می شود
این بینوا به عشق تو ای یوسف خدا
هر جمعه با کلاف به بازار میشود
آمد بهار و عاشق بیچاره ات ببین
با شوق دیدنت سوی گلزار میشود
وقتی تو نیستی بخدا قاتل من است
این جمعه ها که ختم به مختار می شود . . .
شعر از محمد هاشم مصطفوی
يا عباس بن علي "ع"
پست حذف شد...